تبليغاتX
.: بخاطر یه لقمه نون :.

سلام دوستان

الوعده وفا

قول داده بودم که در این پست در مورد خر(الاغ) بنویسم

البته نوشته های من مستند است ودر دفاع از حقوق این حیوان خواهم نوشت

اون قدیما توی یکی از دهات های اطراف به نام(....)از اب قنات برای حیوانات استفاده می کردند.یعنی وقتی حیوانی تشنه می شد اونو می بردند سر چاه قنات واز اونجا براش از چاه اب می کشیدند و حیوان را سیراب مکردند.

چون که چاهای قنات در رود خانه واقع شده بود. بعد از یه خشکسالی که بارندگی میشه برای جلو گیری از پر شدن چاها از شن وخاشاک در رودخانه اهالی مجبور می شوندکه روی چاها بپوشانند.

از این قضیه سال ها می گذر د.تا دوباره بارش باران کم می شود ومردم به کم ابی بر می خورند.

چند تا از بزرگان محل در خانه ریش سفید محل دور هم جمع می شوند تا برای معضل کم ابی یه فکری کنند.بلاخره بعد شور و مشورت به این نتیجه می رسندکه باید روی قتات ها برداشته شود واز اب اون ها استفاده کنند.

اما در این بین مشکلی وجود داشت اونم اینکه کسی جای چاها بلد نبود اول اینکه سالها از پوشاندن روی چاها می گذشت دوما  بخاطر اینکه رود خانه شن وگل لای زیادی با خود اورده بود روی چاها کاملا پوشانده بود .واهالی ده در این فکر بودند که این مشکل زا چطورحل کنند.

در همین گیروداربودند که ریش سفید محل یه پیشنهاد می ده که همه از این پیشنهاد استقبال می کنندومیگه که چندتا از پیر الا غ ها یی که در اون موقع می رفتند واز اب چاهامی خوردند بیاورید وچند روزی بدون اب وغذا یه جایی ببندیداز اونجا که این حیوون دارای هوش زیادی است حتما می توانند جای قنات ها رابه ما نشان دهند.

واهالی ده همین کار کردندوبعد از چند روزکه اب وغذایی به الاغ هاندادند اون ها را رها کردند و الاغ ها خود را بر سر چاها رساندند وبا دست زدن بر روی چا ها جای قنات ها رابه اهلی نشان دادند.

ودر اینجا مطلبی که دوستم اقا مهدی برام فرستاده(در قسمت نظر ها)می ذارم

 والله چی بگم؟خر با الاغ خیلی فرق میکنن.
الاغ موجودی ست که به نسبت از همه ی حیوانات اهلی باهوش تر است.در بین حیوانات اهلی فقط گاو از ضریب هوشی بالاتری برخوردار است.
در میثاق الاخوان آمده است:در زمان های دور در دهی گندم ها را در سیلویی در بیرون شهر انبار میکردند.مدتی بعد برف زیادی بارید و راه سیلو گم شد.
مردم از پیدا کردن راه سیلو نا امید شدن.بزرگ ده گفت الاغی که با آن بار به سیلو میبردید را بیاورید.آوردند.گفت باری را بر آن کنید و آنرا راهی کنید.
الاغ رفت و رفت تا به در سیلو رسید.
اما خر:در فرهنگ غنی فارسی به معناهای زیادیست:
1.نفهم(بلا نسبت حضار)
2. زیاد مثل:خر مخ یا خر پول یا خر...
3....

اینکه اقا مهدی نوشته خر یعنی نفهم من موافق نیستم چرا که در طول این چند روز که یه سری تحقیق کرده ام به چنین چیزی بر خورد نکرده ام

اون چیزی که من شنیده ام میگن خر از خردمند میاد و بعضی جاها هم به معنی با هوش و  بزرگ ونتراشیده ونا هموار میباشد.

حالا اینکه بعضی ها می خوان فحش بدن میگن خر نفهم  به نظر من معنی نمی دهد.

راست میگه تا یادم نرفته این خاطره هم تعریف کنم.قرار شده بود توی یکی از دهات های اطراف ما نقشه یه جاده اسفالته بریزند از قضا نقشه طوری ریخته میشه که مسیر عبور الاغ ها بوده یکی از اهالی ده که شاهد این قضیه بوده میگه یا اینکه بلا نسبت مهندسان این دوره زمونه خرند یا اینکه خرهای ما مهندسند.

دیگه خودتون قضاوت کنید

+ نوشته شده توسط ممد! در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 22:37 |
امروز ظهر ما مهمون داشتیم

بچه کوچیکه با قاشق زد بشقاب مارا شکست

من هم ناراحت از در حیاط زدم بیرون

موقع برگشتن دیگه ناراحت نبودم

وقتی مهمونا خواستن برن متوجه شدن شیشه(جام)جلو ماشین شکسته

یه سر به ادامه مطلب بزنید

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ممد! در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 16:40 |

یک بار دیگرنگاهی به ساعت حرکت اتو بوس بر روی بلیط انداخت تا مطمئن شودکه اشتباه نکرده وبلیط را تا زده داخل جیبش گذااشت .بعد از دقایقی صدای شاگرد اتوبوس را شنیدکه صدا می زدمسافران تهران سوار شوند.بی درنگ ساکش را برداشت وبسوی جایگاه شماره 8که در بلیط قید شده بود روانه شد.بعداز تحویل ساکش ونشان دادن بلیط در جای خودش نشست بعد از چندی  مردی که موهای سفیدش نشان از سن بالای او می داددر صندلی کنار جوان نشست.واتوبوس بعد سوار شدن مسافران سفر خود اغاز کرد.

پیرمرد که از ساکت بودن  خسته شده بود شروع کرد با مرد جوان صحبت کردن.

-خسته نباشی جوون.

-ممنون.

-از خودت بگو از کار بارت بگو چه کارا مکنی؟

- فروشنده بودم یه مغازه در شهر خودمان داشتم.

- داشتی؟

- اره فروختم.

- چرا؟ حلا می خوای بری تهران واسه چی؟

- مخواهم برم تست بدم برای بازیگری تلوزیون

- اشنا یا پارتی چیزی داری؟

- نه ولی استعداد دارم.

- از کجا انقدر مطمئنی

مرد جوان برای اولین بار در زندگی اش صادقانه جواب داد.

گفت من 4تا 5سال بود که فروشندگی می کردم انقدر راحت دروغ می گفتم ونقش بازی می کردم که هیچ کس ازم نفهمید.وبخاطر سروزبانی که داشتم والبته خوش تیپی ذاتی که خدا به من عطا کرده بود .و مظلومیتی که در چهره ام بود مشتریان را با نقش بازی کردن فزیب می دادم کافی بود برای بار اول بیا یند به مغازه من تا برای همیشه مشتری من شوند.تا الانش هم هیچ کس بهم شک نکرد که اجناش مغازه ام یک ونیم برابر یا دو برابر می فروختم.تا کسی هم سر قیمت با من چانه می زد قسم خدا وپیغمبر می خوردم که حلالی فقط هزارتومان برای من داره.به همین راحتی همه را گول می زدم.بازیگری هم یعنی دروغ اینکه برای من خیلی ساده است یعنی چیزی که نیستم .وانمود کنم.البته منم به بازی گرفته شدم تا بازی از برشدم .البته من عاشق بازیگری ام وزمانی که کارگردان میگه صدا-نور دوربین-حرکت این شد که فکر کردم بازیگر قابلی خواهم شد.حالا نظرشما چیه؟

پیرمرد که متفکرانه به حرف های جوان گوش می دادگفت:من بر حسب وظیفه یه چیزایی بهت می گم .امیدوارم تآثیرکلامم طوری باشه که راحت بتونی تصمیم درست بگیری.هیچ ادمیذاتا بعد نیست .پسرم ما باید نگاه کنیم. که بهای چیزایی که بدست اوردیم گزاف پرداخت نکرده باشیم.من از حساب کتاب این دنیا نمی گم .این هایی که به من گفتی یعنی توی این چند ساله تو حق مردم را خوردی .واین چیزی نیست که خدابه این راحتی ها ازت بگذره اگر به قیامت و روز جزا ایمان داری برگردبرو شهر خودت وسعی کن توبه کنی و تا اون جایی که مشتریانت را می شناسی ازشون حلالیت طلب کن.

اما بازیگری

اینکه میگی حقیقت نداره درست ولی مردم می دونند که یک فیلم ساخته ذهن یه انسان است وحقیقت نداره.اما کار تو خیلی زشت ونا جوانمردانه است.

اره پسرم اگر خواستی برگردی فکر این نکن که بازیگر نشدی. اون لحظه ای که میگی من عاشقشم همان لحظه ای که کارگردان می گه نور –صدا دوربین- حرکت

اینها همه برای ما ادما اتفاق افتاده اما به طور طبیعی از زمانی که ما برای بازی در این دنیا انتخاب شدیم نور به اندازه کافی وجود داشت نیاز به نور افکن وپرزکتور نبود صدا هم به اندازه کافی بودواز همان لحظه ثانیه به ثانیه زندگی ما ثبت می شود .کارگردان هم دست بازیگر باز نگه داشته تا هر طور که خودش فکر می کنه درسته بازی کنه .حتی بازیگرخودش می تونه بازیگر نقش مکمل خود را انتخاب کنه.اما یه سری خط قرمز برای وجود نظم ترسیم شده که نبایداز انها عبور کنی که در مجموع سه چیز است

1حق الناس

2 حق الله

3حق النفس

اره پسرم ببخش سرت درد اوردم احتمالا رسیدیم خوب باید من برم  خد احافظ

اقا یه بلیط برای .... می خواستم

 

+ نوشته شده توسط ممد! در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 و ساعت 6:56 |

در یکی از روزهای همون سالها وقتی کنار تره بار فروشی سر کوچه شون رد می شدم . شترق یکی زد پشت گردنم و گفت چطوری دیونه؟  تو کجا اینجا کجا دیونه ، اومدی خونه ما دیوانه ؟! خوب بیا بشین دیونه . الان وقت نهاره ، چی می خوری دیونه ؟ معلوم دیگه ، غذای دیوانها رو میخوری  . بازم بریزم دیونه ، تعارف نکن خودت بکش دیوونه . سیرشدی دیونه ؟! بریم پارک قدم بزنیم دیونه ؟ چه پارک قشنگیه دیونه . آفتاب داره غروب میکنه می خوای بری خونه دیونه ؟! می خوای منو تنها بذاری دیوونه ؟! حالا که می خوای بری یه نامه برام بنویس دیوونه . شروع کن دیوونه .

 شروع کردم به نوشتن : سلام دیوونه . خوبی دیوونه ...

بعد مدتی یکی از روزهای همون سالها پستچی در خونمون رو زد . رفتم دیدم یه نامه برام اومده که با خط خودم نوشته بود : سلام دیوونه . خوبی دیوونه ...

+ نوشته شده توسط ممد! در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 14:45 |
با عصبانیت تمام گفت:روزگارت سیاه می کنم

طفلک خبر نداشت توی روزگار من حتی یه نقطه روشن هم نیست

 

+ نوشته شده توسط ممد! در پنجشنبه چهارم تیر 1388 و ساعت 10:44 |

قصه گو قصه ما خیلی زحمت کش وخیلی مهربون بود.مثل تمام قصه گوهاامایه فرق داشت اونم این بود که سعی داشت کلاغ قصه اش حتما به خونه اش برسه.

بر عکس قصه گوهای دیگه که کلاغه به خونه اش نمی رسه.

نمی خواست قهرمان قصه رو تنها بذاره می خواست خودش بزرگش کنه سروسامانش بده توی مشکلات دستش وبگیره بلاخرههمه خوبی ها رو براش ارزو میکرد.

دلش می خواست قهرمان کوچولو زود بزرگ بشه براش عروسی بگیره توی شادیه جشن عروسی دست توی دست هم پایکوبی ورقص کنندتاصبح شاد شادشادباشند .

هر که بخواهد توی کار قهرمان کار شکنی کنه راوی نذاره .کسی حق نداره دل قهرمان بشکونه این قصه باید شاد تموم بشه قصه غمگین توی دنیای ما زیاده شاد کم داریم.که قصه گو می خواست شاد بگه اما غافل از جور دور گردون که طوطئه ای داشت که نذاره رسم شکنی بشه

.همیشه رسمه کلاغه به خونش نرسه.

قهرمان قصه حالادیگه بایدخودش ادامه قصه را روایت کنه.البته یه شرایط عوض شده بودباید به نا ملایمات عادت می کرددلش که شکست باید تبدیل به یه بغض فرو خورده کنه یه موقع صدای هق هقش بیرون نیاد که همه اون مهاجمان بریزن سرش مثل دایه مهربانتراز مادربخوان نصیحتش کنند که برای یه مرد اشک ریختن عیبه.شاید هم ترفندی بود برای دق دادن قهرمان.

همن جوری که می گذشت قهرمان بزرگ میشد.

کت شلوارو کراوات . دود اسپدونقل و نبات.نشان از عروسی قهرمان داشت.همه منتظر اقادوماد.دوماد هم منتظر یه نفر بود که باید حتما بیادیه لحظه فکر کردشاید کسی اونودعوت نکرده باشد.بلا فاصله با ماشین گل کاری شده برای عروس رفت تا عزیزترین مهمون جشن که ازش غافل بوده رو دعوت کنه.

بسم الله الرحمن الرحیم.الحمدالله رب العالمین....

ببخش بابا جون امروز سرم خیلی شلوغ بودیادم رفت خبرت کنم .یادته همیشه می گفتی توی عروسیت اینقدر باهم می رقصیم تا از پا بیوفتیم بابا همه اومدن دارن برای شادی من هلهله کنان پایکوبی می کنند.حالا امشب که عروسیه منه هردو از پاافتادیم شما زیریه مشت خاک سنگ من هم زیردست پای این مردم دل سنگ

+ نوشته شده توسط ممد! در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت 12:6 |

بلاخره با چند دقیقه تاخیرداور با بازیکنان تیم حاجی بابا وارد زمین شدند.بازی فینال باید شروع می شد .بعد از مراسم اولیه بازی داور همه بازیکنان  را وسط زمین جمع کرد و بعد از سلام علیک وکمی خوش بش یه سری توصیه من باب بازی جوانمردانه هم به تمامی بازیکنان کرد و گفت : این هم یه بازی فوتبال مثل تمامی بازی هاست .حساسیت این بازی باعث نشه که وجهه انسانی ما خدشه دار بشه ، شما را به خوددار بودن توصیه می کنم وامیدوارم که با کمک هم یه بازی جوانمردانه و تماشاگرپسند به نمایش بگذاریم .اگر که داور احیانا اشتباه کرد اعتراض نکنید خودتون می دونید که اشتباه داوری عمدی نیست خوب دیگه برید سر جاتون تا بازی رو شروع کنیم . از اونجا که بچه های تیم ما (لوتی بابا) با توکل به خدا و توسل به ائمه وارد زمین شدیم حلقه اتحاد گرفتیم و بعد از گفتن یا علی سر جای خودمون مستقر شدیم و من هم توی دروازه وایسادم و بازی شروع شد تا دقیقه  10بازی 5 خطا به سود تیم حریف گرفته شد اما بچه های تیم ما مردونه وبا غیرت توی زمین بازی می کردند و بازی با فشار داور و بازیکنان تیم حریف ادامه پیدا کرد . تا بلاخره اتفاقی یه توب توی محوطه هیجده قدم ما افتاد من با یه شیرجه حساب شده توب رو گرفتم.اما داور هند پنالت منه دروازه بان گرفت.گفتم بابا دروازبانم داور گفت اعتراض نکن کارت می گیری.من ناچار تسلیم شدم وایسادم توی دروازه وبعد از نذر نیاز .وخواست خدا پنالتی روگرفتم ودوباره بازی جوانمردانه شروع شد.بلاخره نیمه اول تمام شد.

رفتم با داور راجب پنالتی صحبت کنم .در جوابم گفت اول که من اشتباه کردم که سهوی بود بعد که فهمیدم ، نمی شد تصمیم عوض کنم....

و ادامه بازی در نیمه دوم:

 از شانس بد بچه های ما هرچه توپ جلو می بردیم یا آفساید می شد یا به تیر دروازه می خورد برمی گشت.دردقیقه 90 بازی بازم روی یه اشتباه داوری توپی که از وسط زمین توسط بچه های حریف به اوت دروازه رفته بود کرنر گرفته شد.بازهم بچه های تیم ما که تحت تاثیرحرفهای اولیه داور قرار گرفته بودند می خواستند بازی جوانمردانه رو رعایت کنند حتی بعد از چندتاگرفتن کارت که سهم تیم حریف می شد و بخواست داور بچه های تیم ما جورش  کشیده بودن هم اعتراض نکردند.  و همچنین بازی رو ادامه دادند تا ضربه کرنر زده شد داور هم رفت در تیر دوم منتظر ضربه ماند و ما غافل از داور . از آنجا هم که اگر توب به داور بخوره بره توی گل گل قبوله . توب چرخید تا نزدیکی سر داور یه لحظه دوباره اشتباه داوری به جای اینکه توب به سرداور بخوره سرداور به توب خورد ورفت توی گل.و بلافاصله بازی تمام شد.                                                                                                                                      بچه های تیم حریف باوجدانی خواب و جام تا صبح بیداروخوشحالی میکردند و ما با و جدانی بیدار تا صبح خوابیدیم . وبعد از دوهفته بلوتوث داور که از مدیر عامل تیم حریف پول می گرفت دست به دست می گشت.    

و داور نیز شایان ذکر می شد که این تشابهه چهره است .

 

+ نوشته شده توسط ممد! در پنجشنبه دهم بهمن 1387 و ساعت 17:11 |

همه خانواده خوشهال بودیم . که بعد از ماه ها پدر از خارج برمی گرده . و دوباره زیارتش خواهیم کرد . هم پدر رو خواهیم دید هم هدیه هایی که برامون آورده . البته ما که بزرگ بودیم هدیه زیاد برامون مهم نبود . اما خواهر کوچیکم از وقتی بهش گفتیم پدر داره میاد همش بهم می گفت داداش ممد ؛ میشه بابا برام یه عروسک ... یه عروسک بزرگ برام بیاره ؟

بلاخره بابا که برگشت از قضا یه عروسک بزرگ  برای آبجی اورده بود . آبجی هم برای عروسک بازی هم بازی می خواست من و بابا مامان شدیم هم بازی آبجی

برای عروسک بازی یه سری قانون بود . هیچ کس حق نداشت با عروسک تند برخورد کند عروسک رو زخمی کند یا عروسک رو بکشه . اگر کسی دچار خطای می شد باید توست بابا تنبیه می شد .

یه روز که نشسته بودیم و اخبار غزه از تلوزیون می دیدیم آبجی کوچیکه گفت داداش ممد چرا این دختر کوچولو داره گریه می کنه ؟ نمی دونستیم چی بهش بگم که آروم بشه . گفتم : سگه هار همسایه اومده عروسک دختره رو با خودش برده ، واسه همین گریه می کنه . آبجی کوچیکه هم چشماش رو ریز کرد و گفت  : خوب این عروسک من رو ببر بهش بده تا گریه نکنه .

آی آدمها

آبجی چهار ساله من در حد خودش فاجعه رو درک کرده و خواسته کمک کنه ، آما ما بزرگ ها نشستیم . آخه سگهای وحشی که قانون عروسک بازی رو نمی دونن ! عرو سکها رو زخمی می کنن ، هم بازی ها رو می کشن . نمی دونم آیا راه حلی هست ؟ شما بگید ...

+ نوشته شده توسط ممد! در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 17:14 |

زمانی که خسته از پلک زدنهای یک نواخت دنیا و نالوتی گری لوتیان محل به آخر دنیا رسیدم ، به دنج ترین گوشه اتاقم پناه بردم که شاید غصه ها رو با خودم تقصیم کنم تا حل یا تحمل این همه درد برایم سحل شود . همین جوری که غرق در تفکر بودم به دوران کودکی پرت شدم زمانی که همه دغدهایمان بازی های کودکانه بود . من و پری و علی و زینب و پروانه دور هم بودیم ، با هم تصمیم می گرفتیم چه بازی بکنیم . همه متحد میشدیم با هم می گفتیم کلاغ پر.  پس دستها وسط و پری باید بازی را شروع می کرد . اولش کلاغ رو پر داد همه دستها رفت بالا بعدش ماشین پر داد دست من تنها رفت بالا بعدش پروانه پر داد دستم نبردم بالا . یهو اومد آرزو رو پر داد دستم رو نا خداگاه بردم بالا نگه کردم دیدم پر پروانه ام سوخته و دوبار...

+ نوشته شده توسط ممد! در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 20:11 |

آقا گل بدم ؟ خانوم آدامس می خرین ؟ تو رو خدا…

دو باره و صدباره طنین صدای دخترکی گل فروش سر چهار راه گوش ها رو نوازش می ده ،با به هم خوردن چند تا پلک و پشت سر گذاشتن انبوهی ترافیک خودش رو پای سفره شام می بینه  به امید این که امشب دیگه با داداش کوچیکش سر سفره بشینن ویه لقمه نون بخورند. دختره می گه داداش چشمات رو بببند ،  دهانت رو باز کن  ، حالا این لقمه که خوردی فکر کن نون با پنیر بود . اگه خدا عمری بده مثل امروز سه تا گل با دوتا آدامس بفروشم فردا شب جای پنیر نون با کباب می خوریم ، اگه نفروشم . ( با خودش یواشکی میگه )یه کم حسرت با آب می خوریم …

 

+ نوشته شده توسط ممد! در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 21:50 |
Untitled Document